۱۰ آذر ۱۳۸۸

شمع رخسار

ابیاتی ازاین غزل را قبلا سروده بودم درچند روزگذشته چند بیت دیگربه آن اضافه کردم .
شمع رخسار

شمع رخسار تــــرا آفت جــان ساخته ا ند

منکران را چه خــــبرجمله جهان باخته ا ند

عاشـقان جـــزسر کــــوی تو ندارند پــناه

جان زکف داده چومن عشق توآموخته اند

دل نا شاد من هرجا برود باز ترا می طلبد

گویی که ترا بهروجودم قفسی ساخته اند

آشنای غمت ایدوست نه من بـودم وبس

عشاق دگربرسرسودای توجان باخته اند

درسرم بود شورشیدایی خود فاش نسازم

چکنم گره کارمراباسرزلفین توهم بافته اند

قانون توبیماری وشیدایی من بود چه باک

گویند بسیاربا گوشهء چشم توشفا یافته اند

واثقـــم برخم زلفت که شـــفاعت کــــــندم

مجــرمان روز قــــیامت که بپـا خـاسته اند
شعراز محمد قربان زاده

۱۰ نظر:

navid گفت...

سلام. ابیات بسیار دلپذیر و زیبایی هست متشکرم از لطفتون. هر بیتش زیبایی خاص ونغز داره

در جست و جوی بهار گفت...

سلام و خسته نباشید
شعری زیبا و خواندنی است .
دست مریزاد.
نوشته های بعدی ما را بی خبر نگذار.
عید غدیر را پیشاپیش تبریک می گویم .
التماس دعا

لاله سرخ گفت...

محفلي از قلم و طبع رسا ساخته اي
فرشي از تار گل و پود صفا باقته اي
سفره اي چيده اي از عشق و عطش پر برکت
ساغري از مي سوزان بلا آخته اي
سلام
مثل هميشه شرمنده و سپاسگزار محبتتان هستم استاد
بسيار زيبا سروده ايد. اميدوارم باز هم اشعارتان را بخوانم و بياموزم.
يا حق

ناشناس گفت...

سلام برادر بزرگوار و صميمي...

نمی دونم از کجا آغاز کنم ... از کدام شب آشنایی...

مدت هاست با نوشته ها و شعر های با احساس و آسمانی شما آشنا هستم...

من هم از طریق وبلاگ همسرم با شما دوست فرهخيته آشنا شدم...

و گاهی شب از نیمه گذشته مهمان ناخوانده سرای سرشار از خوبیهای شما می شدم...

خوندن دلنوشته های شما در نیمه شبهایی برایم آرام بخش و پر از طراوت بود...

آرامش خاصي در نوشته هاتون هست...

خصوصا اون پست تون که دوست داشتن و دوست نداشتن ها رو نوشته بودید...در یک بازی وبلاگی...

اما همیشه آمدم خوندم و آرام و آهسته و بی صدا رفتم...

نمی دانم چرا رد پایی از خود نگذاشتم تا به امروز که کامنت پراز مهر و صفای شما رو زیارت کردم...

از لینک هم ممنونم ... شما قبلا با افتخار در لیست همراهان یاس قرار گرفتید...

اميدوارم لحظه هاي زندگي تون سرشار از آرامش و عشق و لبخند و مهر و مهرباني باشه...

اينجا به زحمت ميشه نظر گذاشت...

كاش باز هم تو بلاگفا بوديد... هر چند با تمام نقصهايي كه دارد...

اميدوارم هميشه و در همه حال سرشار از عشق و نور الهي باشيد

در پناه حق.......

ياس

ياس گفت...

سلام برادر بزرگوار و صميمي...

نمی دونم از کجا آغاز کنم ... از کدام شب آشنایی...

مدت هاست با نوشته ها و شعر های با احساس و آسمانی شما آشنا هستم...

من هم از طریق وبلاگ همسرم با شما دوست فرهخيته آشنا شدم...

و گاهی شب از نیمه گذشته مهمان ناخوانده سرای سرشار از خوبیهای شما می شدم...

خوندن دلنوشته های شما در نیمه شبهایی برایم آرام بخش و پر از طراوت بود...

آرامش خاصي در نوشته هاتون هست...

خصوصا اون پست تون که دوست داشتن و دوست نداشتن ها رو نوشته بودید...در یک بازی وبلاگی...

اما همیشه آمدم خوندم و آرام و آهسته و بی صدا رفتم...

نمی دانم چرا رد پایی از خود نگذاشتم تا به امروز که کامنت پراز مهر و صفای شما رو زیارت کردم...

از لینک هم ممنونم ... شما قبلا با افتخار در لیست همراهان یاس قرار گرفتید...

اميدوارم لحظه هاي زندگي تون سرشار از آرامش و عشق و لبخند و مهر و مهرباني باشه...

اينجا به زحمت ميشه نظر گذاشت...

كاش باز هم تو بلاگفا بوديد... هر چند با تمام نقصهايي كه دارد...

اميدوارم هميشه و در همه حال سرشار از عشق و نور الهي باشيد

در پناه حق.......

ياس گفت...

سلام برادر عزيز و بزرگوار...

از محبت و بزرگواري شما ممنونم

بله شكر خدا كامنت ما هم به سلامتي ثبت شده...و پست مربوط به مشكلات كامنتي را هم مطالعه كردم...

سال 82 من هم تو بلاگر و هم تو پرشين بلاگ مي نوشتم به خاطر مشكلات اين چنيني سال 83 متوجه بلاگفا شدم كه تازه چند روزي بود كه تاسيس شده بود نقل مكان كردم...و ماندگار شدم...

در اين وقت شب شعرزلال ولطيف كه از جوشش احساس شماست بر جان و دلم مي نشيند و دل را نوازش مي دهد...

شعر عاشقانه بخوان...

كه شعر عاشقانه هميشه با تو خواهد بود...

شعري از اعماق جان...

كه حضرت حق را به ياد تو آورد...

شعري كه هميشه با تو بماند...


بي اختيار اين شعر پر نغز شعر بر

زبانم جاري مي شود:

اي كه مدارا نكني با دل شيدايي من...

جز تو چه داند دگري قصه رسوايي من...

باد صبا را خبري از رخ زيباي تو بود...

صبح سحر تا گذري كرد به تنهايي من...

قصه ي پروانه و گل را به نمايش بگذاشت...

تا كه بسوزد به سرايي دل دريايي من...

بامداد بر شما خوش...

در پناه خدايي كه در اين نزديكي است...

قلم ما گفت...

بسيار خوشحالم كه باز هم يافته اي يافتم اندر درون وبلاگ كه مرا رهنمون بر مسيرم نمود
ولي قطعه شعر تركي بانام فايداسي يوخدو در مذمت دنيا كه نتوانستم بعد از كپي از نوشته ام در اين جايگاه پست كنم از غزل عارفانه عشقي نمودم كه شيوايي و رسايي هويداست ولي واقعا امروز دلي آكنده از غم دل بود كه در قبرستان شهر يادي از ني ناله ي وبلاگتان ياد كردم و خيلي آرزو داشتم كه صدايش را بشنوم
ولي افسوس ...........
خيلي خوشحالم شاد باش و زنده دل

شهربانو گفت...

سلام آقای قربانزاده عزیز
من نیز به نوبه خود عید غدیر را خدمت شما تبریک عرض می کنم و به قول خودمان سیدلر صوابیندا اولاسیز

شهربانو گفت...

شعری که از دل برمی آید بر دل می نشیند.
شما لطف دارید در زمینه شعر فارسی من خود نیازمند راهنمائی هستم. با تشکر از لطف شما

صدای آینه گفت...

سلام
ممنون از لطف و مهربانی های شما.ما برای همیشه برگشته و در کنار شما عزیزان خواهیم ماند.بالأخره این هم حرفی است.نظر شما و آقا پوریا!!!!!!!