۸ آبان ۱۳۸۸

خانه پدریم

چند روزقبل به خانه پدریم برای انجام کاری رفته بودم . ازخلوت وسکوت در و دیوارخانه ی قدیمی که عمری درآن زندگی کرده بودم به وحشت افتادم .هیچ موقع این خانه را با وجود پدرومادرم، این چنین سوت و کور ندیده بودم .
احساس کردم درودیوار و باغچه کوچک خانه پدریم هم درغیاب صاحبخانه ازتنهایی و بی رونقی خانه شکایت می کنند. بغض گلویم را میفشرود و پرده اشک چشمانم را به تاریکی فرو برده بود. بیاد آهنگ غمگین رسم زمونه با صدای حزین رسول نجفییان افتادم (درصورت تمایل به شنیدن این آهنگ با کلیک روی آهنگ وبلاگ آنرا بشنوید) این آهنگ بیشترمرا درخاطرات گذشته ی این خانه غرق کرد .
بیاد آن روزهایی افتادم که پدرومادرم درقید حیات بودند . با آنکه برخی ازبچه ازدواج کرده و برای خود خانه و زندگی داشتند ولی معمولا شبها، خانه پدری میزبان میهمانان ناخوانده ای ازبچه های خانواده ازعروس و داماد گرفته تا نوه ها ونبیره ها بود که به محض تاریکی هوا چون پروانه به دورشمع وجود پدرومادرجمع می شدند وتا پاسی ازشب را درکنارهم ودرمحیطی صمیمی می گذراندیم . همگان گل می گفتند و گل می شنیدند.
بیان خاطرات پدرومادرازفراز و نشیب های روزگارخویش وشوخیهای خوشمزه ی برادران وخواهران وعروس های خانواده ، شیرین زبانیهایی نوه ها ونبیره ها ، همه وهمه به صفا وصمیمت خانواده می افزود . راستش آن موقع من خیلی جوان بودم و از سروصدا و جیغ و دادها و درگیری های کودکانه ی نوه ها ونبیره بیشتر شکایت می کردم . ولی پدرم همیشه مرا دعوت به آرامش میکرد ومی گفت : اوشاق اولان ائوده غیبت اولماز( خانه ائی که درش بچه باشه ، غیبت به آن راه نداره ) . راست می گفت من هرگزیادم نمی آید که دراین چنین محفلهایمان حرف وحدیث دیگران نیزبه میان آمده باشد .
آلان دیگرهمه بچه ها و نوه و نبیره ها بزرگ شده هرکدام مشغول کارودرس وگرفتاری خویشند . براستی چه روزهای تکرارناپذیری را پشت سرگذاشته ایم . احساس می کنم صفا و صمیمت وعواطف زندگی امروزی ما هیچگاه شباهتی به گذشته نخواهد داشت . روز بروز فاصله افراد خانواده ازهمدیگر بیشتر می شود .
من از بزرگترها همیشه بعنوان محورخانواده ها یاد کرده ام .ولی متاسفانه گاهی اوقات شنیده وبرخی موارد دیده ام که برخی ازخانواده ها به بزرگترها کم توجهی کرده وحتی وجود آنها را درکنارخود نمی توانند تحمل کنند بیشتر ناراحت می شوم .

۴ نظر:

navid گفت...

ایکاش آن توانایی و درایت را همانند وپدر ومادر داشتیم که محیط خانه را پر از مهر ومحبت وچیز های خوب کنیم یادشان گرامی وروحشان شاد با امید که برادر وخواهر ها الگویی بنا نهند تا فرزندان آنان نیز با هم باشند. باید بسازیم زندگی پر مهر را[گل]

شهربانو گفت...

سلام آقای قربانزاده روح پدر نازنینتان شاد. این متن شما شعر زیبای پدر ، شهریار را به یادم آورد

ناشناس گفت...

سلام

شقایق گفت...

سلام یک عالمه گل فرستادم اما نمی بینم